|
نوازش نور چنان احساس زیبای به او هدیه می کرد که یک لحظه خود را در آغوشم دید سرش بر شانه هایم گرمی صورت نازش را ستایش می کرد یک لحظه نگاهم در چشمانش تمنای بوسه ای از لبانش را مستانه به انتظار نشست آری چه زیبا بود لحظه ای که جام بی در بی شراب سرخ لبانش مرا مست و او را دیوانه می کرد غروب انجیرستان یاد باد
|
![]()
Home
|